«همهچیز آماده بود؛ مدل مو انتخاب شده بود، لباس هم برای مهمانی کنار گذاشته شده بود، اما وقتی آرایشگر کاتالوگ رنگها را باز کرد، تصمیم گرفتن از هر مرحله دیگری سختتر شد. بین قهوهای شکلاتی، کاراملی، مسی و بلوند یخی فقط چند دقیقه فاصله بود؛ اما همین چن...
یک هفته بعد از مراسم، دوستم عکسهای عروسیاش را نشانم داد. اولین جملهای که گفت این نبود که مراسم چقدر خوب بود؛ گفت: «کاش میکاپم اینقدر سنگین نبود…»
جالب اینجاست که همان شب همه از آرایشش تعریف میکردند، اما وقتی عکسهای حرفهای را دید، احسا...
«همه از آرایشگر تعریف میکردند، اما خودش فقط یک جمله گفت: “کاش میدانستم بافت درشت اینقدر چهرهام را تغییر میدهد.”»
این جمله را چند بار در سالنهای زیبایی شنیدهام. خیلیها با تصور اینکه بافتهای درشت فقط یک مدل فانتزی هستند روی صندل...
دو دختر تقریباً همزمان وارد سالن شدند. هر دو یک جمله گفتند:
«یه ناخن مشکی میخوام.»
اما نتیجه اصلاً شبیه هم نبود.
یکی با ناخنهایی از سالن بیرون آمد که همه از او درباره رنگ لاکش سؤال میکردند؛ دیگری مدام احساس میکرد ناخنهایش بیش از حد سنگ...
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، اسباببازیها نبودند؛ فرش اتاق بود. وسط اتاق، یک فرش پرزبلند سفید پهن شده بود که از دور فوقالعاده زیبا به نظر میرسید. اما وقتی کودک روی آن چهاردستوپا حرکت میکرد، پرزها به لباسش میچسبید و هر لکه کوچکی هم روی فرش کا...
«فقط موهام مونده…»
این جمله را احتمالاً بارها قبل از بیرون رفتن گفتهای. لباس آماده است، آرایش هم تقریباً تمام شده، اما جلوی آینه میایستی و نمیدانی موها را باز بگذاری یا ببندی. چند مدل را امتحان میکنی، یکی شل میشود، یکی صورتت را خسته نشا...